دلم از گزسنگی مالش میره .. ماهیتابه رو می ذارم روی اجاق گاز .. پت پت می کنه و ..
پنجره رو باز می کنم که یه نفسی تازه کنم .. یه مشت هوای شرجی و خیسو می فرستم تو ریه هام .. حس می کنم کپک زدم !!
... اینجا چند روزیه که فشار زندگی پایینه ...
***
امشب لیله الرغائبه .. شب آرزوها .. همین ..
..
اینجا جای تسویه حساب های شخصی نیست ..
از لیلا و احسانه عزیز معذرت می خوام ..
خدایا .. عشق همان نام توست که مشتی خاک را بدل به نور می کند .. کاش مشتی نور می شدم در دستان تو ..
سلام تابستون .. بذار این بار خاطرات خوبم مال روزهای تو باشه ..
سلام تابستون .. بیا دوست باشیم دیگه !! خب ؟
خداوندا.. به من قدرت و شهامت عنایت فرما تا بتوانم هرچه را می خواهم تغییر دهم .
خداوندا.. به من دانشی عنایت فرما که بتوانم بین این دو تفاوت قایل شوم .
بودا
روزها همچنان می تازند و من هم در پی شان ..
به امید یک خبر .. یک روز .. یک اتفاق .. یک لحظه خوب .. ![]()
چقدر از "انگار"ی که تو آخرین پستم نوشتم راضیم !!
تازه اولین روزهای زندگی تو غربته .. اما من این همه دلتنگم ..
می خوام به این فکر نکنم که هنوز خیلیییییییییییییییی مونده ..
همیشه به مو می رسه اما پاره نمی شه .. اما بند دلم این روزها پاره پاره ست
.. فعلا خودمو دلداری می دم .. حتما حکمتی تو کاره .. حالا واقعا هست ؟
خدایا فقط صبر ...
دارم فکر می کنم به ۳۱ شهریور .. به آخرین نوشته اینجا ..
من .. عروس شدم انگار !!!
دیگه هیچ توضیحی ندارم ..
همین
دارم فکر می کنم به ۳۱ شهریور .. به آخرین نوشته اینجا ..
من .. عروس شدم انگار !!!
دیگه هیچ توضیحی ندارم ..
همین
در لحظه زندگی می کنم .. تجربه ترسناکیه ..
هنوز مختصرم .. خیلی بیشتر از پیش ..